
امشب رفته بودم کنسرت همایون شجریان. همه چیز مطابق معمول در حال انجام بود و البته جمعیت زیادی هم آمده بود که من فکرش را نمی کردم چنین جمعیتی برای همایون بیایند. اعلام کردند که بروید داخل سالن ها تا برنامه را اجرا کنیم. رفتیم. همین که جاگیر شدیم و صدای دست و سوت بلند شد که یعنی همایون و گروه دستان دارند می آیند روی صحنه ، ناگهان برق رفت. ظلمات شد آن سالن وزارت کشور که چشم چشم را نمی دید. موبایل ها بکار افتاد تا بلکه دقیقه ای بعد از طریق ژنراتور همه چیز عادی شود. اما نشد. یک ربع گذشت. هیچ اتفاقی نیفتاد و از گروه دستان و همایون خان نیز حتی یک نفر هم نیامد که توضیحی بدهد که این خلق الله چه کنند. بروند. بمانند. بروند هواخوری . نروند هواخوری.
صدای سوت ها بلند شد و بعد صدای دست های اعتراضی. اما باز نه برق آمد و نه مدیر برنامه. مدت زمان که طولانی تر شد صدای سوت ها تبدیل به هو شد. جسته و گریخته. این طرف و آن طرف سالن. و هوای دم کرده و گرفته سالن دیگر جای ماندن نداشت. جالب این جا بود که سالن انتظار برق اضطراری داشت و روشن بود اما سالن اجرا ابدا. همچنان همه در ظلمات بودند و البته دست های اعتراضی.
یک ساعت گذشت. خبری نشد. خلاصه با هزار زور توانستند چند تا لام÷ کم مصرف در سالن اجرا روشن کنند و بعد میکروفن و بلند گوها را راه بیندازند. جمعیتی که بیرون رفته بود برگشت. صدای میکروفن آمد : "چک چک " وناگهان جیغ جمعیت بلند شد.
محمد رضا شجریان استاد مسلم آواز ایرانی آمد روی صحنه و از تک تک جمعیت عذرخواهی کرد و گفت : دست های شما را می بوسم که تحمل کردید. اما باور نمی کنم که این اتفاق به سادگی افتاده باشد. مگر می شود برق اینجا برود در حالی که وزارت کشور همین پشت است و آنها می دانند چنین برنامه امشب می خواهد اجرا شود. از دشمنان برند شکایت به دوستان/چون دوست دشمن است شکایت کجا برم؟ برخی نمی خواهند موسیقی داشته باشیم اما بدانند تا زمانی که زبان فارسی هست موسیقی فارسی هم هست.....
صدای شجریان در هیاهوی مردم گم شد و شکوه می کرد که با این کاری که کردند اعصاب بچه ها ( گروه دستان ) را بهم ریختند و ....
نهایت نیز مجددا عذرخواهی کرد و با تشویق پی در پی مردم سکو را ترک کرد تا همایون بیاید و برنامه ای را که عقب افتاده بود اجرا کند.
اما ماجرا تمام نشد. نیم ساعت یا کمی بیشتر از برنامه گذشته بود که وسط آواز همایون ناگهان همین برق اضطراری نیز قطع شد و سالن یک پارچه سیاه شد. مردم همایون را تشویق کردند و بلافاصله برق آمد و همایون آواز را گام های بلندتری از پی گرفت.
چه صدایی و چه آوازی و چه شبی . خصوصا تصنیف وطن که سراسر سیاسی بود و از مردی سخن می گفت با شانه های تکیده و زخمی که با سختی ها و رنج ها را تحمل می کند اما وطنش را ترک نمی کندو آن را عاشقانه دوست می دارد.