
گفتوگو با غلامعلي حدادعادل، رئيس مجلس هفتم
اين گفتگو در شماره ۴۰ هفته نامه شهروند امروز منتشر شد. فضاي آن شباهتي به گفتگوهاي سايق من ندارد. در آن به زندگي آقاي حداد عادل پرداختم و سپس از دوستي و خويشاوندي ايشان و آيت الله خامنه اي مقام معضم رهبري سئوالاتي پرسيدم.
در ابتدا كمي به سالهاي دورتر برويم. دوران جواني شما و انگيزههايي كه باعث پيدايش فعاليت سياسي شما شد. اين انگيزهها چه بود و از چه سالي و به چه طريقي در شما ايجاد شد؟
من دانشآموز دبيرستان علوي بودم. از 1336 تا 1342. در آن زمان در دبيرستان علوي شخصيتهايي حضور داشتند كه در ميان دانشآموزان نسبت به مسائل سياسي و اجتماعي تعهداتي را ايجاد ميكردند.
اين فعاليتها در دبيرستان علوي آزاد بود؟
خير، مديران آن سعي ميكردند از ورود مستقيم به مسائل سياسي پرهيز كنند. علتش هم شرايط خاص آن زمان بود اما دانشآموزان متوجه بودند كه بايد چگونه رفتار كنند. در اين ميان، سال آخر دبيرستان ما مقارن شد با قيام امام خميني در سال 41.
فضاي خانواده چگونه بود؟
تا حدود زيادي سياسي بودند.
خانواده نسبت به رژيم وقت زاويه تند داشتند و علنا مخالفت ميكردند؟
بله. بسيار شديد مخالف رژيم بودند. اما علاقه من به سياست از زمان دكتر مصدق شروع شد. من در زمان دكتر مصدق با اينكه كمسن و سال بودم، روزنامه ميخريدم و ميخواندم. در 28 مرداد 32 من هشت سال بيشتر نداشتم. اما راديو گوش ميكردم و نطقهاي سياسي را پيگيري ميكردم. در دوران دبيرستان نيز تحت تاثير كودتاي 28 مرداد، سمتگيري ضدرژيم را داشتيم.
ميتينگ سياسي هم ميرفتيد يا مثلا تشكيل ميداديد؟
شايد تعجب كنيد چند سال پس از كودتاي 28 مرداد، رژيم اجازه برگزار يك ميتينگ سياسي را به جبهه ملي داد. قرار شد در منطقه جلاليه كه امروز پارك دانشجو است، ميتينگ برگزار شود و دكتر سنجابي و داريوش فروهر سخنراني كنند. من با اينكه يك دانشآموز 16 ساله بودم، از دبيرستان جيم شدم و خودم را به جلاليه رساندم و در ميتينگ شركت كردم.
چه سالي؟
حدودا سال 39 يا 40 بود. قبل از آنكه نهضت امام آغاز شود.
برخورد خانواده با شما چگونه بود. آيا مخالفت نميكردند كه در اين اجتماعات ظاهر شويد يا برعكس شما را ترغيب ميكردند؟
ترغيب ميكردند. فضاي عمومي خانوادهها، فضاي مخالفت با دستگاه و حكومت بود. خب همه متدين بودند اما تولد اجتماعي نسل من، مقارن شد با شروع نهضت امام و زماني كه ايشان فعاليتهاي خود را آغاز كردند. 15 خرداد 42 درست وسط امتحانات نهايي ما واقع شد. از اين زمان من به امام دلبسته شدم. خاطرم هست در دبيرستان، به جاي انشا، شعري سياسي گفتم و آن را خواندم. در راهپيمايي عظيم 13 خرداد تهران كه روز عاشورا بود شركت كردم و از ميدان قيام فعلي تا جلوي دانشگاه تظاهرات كرديم. دو روز بعد امام قيام كردند.
فعاليتهاي دانشجويي شما از چه تاريخي آغاز شد؟
از مهر سال 42. من به عنوان دانشجوي رشته فيزيك وارد دانشگاه تهران شدم. سالهاي بسيار سختي بود. بعد از 15 خرداد بود. نفس در سينهها حبس بود. صحبت از اعدام امام و روحانيون و مبارزان بود. براي اولين بار گارد دانشجو درست شده بود و ماموران ساواك قدم به قدم مراقب دانشجويان بودند.
در آن فضا شما به عنوان دانشجو فعاليت سياسي داشتيد؟ يا اصلا دانشجويان فعال بودند؟
بعد از 15 خرداد تا مدتي واكنش سياسي نسبت به رژيم تحت تاثير ضربه 15 خرداد قرار داشت. من از روزي كه وارد دانشگاه شدم با بچههاي متدين مرتبط شدم و در سه سالي كه دانشجوي رشته فيزيك دانشگاه تهران بودم، نمازخانه دانشكده علوم را اداره ميكردم. بعد به دانشگاه شيراز رفتم تا دوره فوقليسانس خود را آنجا آغاز كنم.
در واقع در اين زمان فعاليتهاي سياسي كمتر بود. آيا در شيراز فعاليتها را پيگيري كرديد؟
خب من زماني كه به دانشگاه شيراز رفتم فضاي آنجا را متفاوت ديدم. در عين حال من در اين دانشگاه هم معلم بودم و هم دانشجوي فوقليسانس. در ضمن مسوول آزمايشگاه فيزيك اتمي نيز بودم. اما همانطور كه گفتم فضاي دانشگاه را متفاوت ديدم.
يعني دانشگاه شيراز سياسيتر از تهران بود؟
برعكس. آنجا حضور سليقههاي آمريكايي و غربي سنگينتر بود. ماركسيستها نيز فعاليت شديدي داشتند. تقابل بين گرايش به غرب و ماركسيسم بود. آن زمان انجمن اسلامي دانشگاه چندان فعال نبود. بنده با اينكه در استخدام دانشگاه بودم و حقوقبگير آن محسوب ميشدم، ملاحظات را كنار گذاشتم و انجمن اسلامي دانشجويان را از نو تاسيس و آقاي مطهري را براي سخنراني دعوت كردم.
از طرف دانشگاه با شما برخوردي صورت نميگرفت؟
چرا ميگرفت. مرتبا ما را به ساواك ميبردند و بازجويي ميكردند. حتي نامههاي ما را كنترل ميكردند. يك روز بالاخره به ما گفتند كه شاه ميخواهد به شيراز بيايد. از ما خواستند عكسهاي بازديد شاه را از بقاع متبركه در نمازخانه نصب كنيم. گفتيم اين كار را نميكنيم. همين باعث شد بنده را از دانشگاه شيراز اخراج كنند. بعد ممنوعالتدريس شدم و تحتالحفظ من را به تهران آوردند.
علت بازداشت شما هم به همين خاطر بود؟
نه، علت ديگري داشت. بعد از اينكه به تهران آمدم، مدتي بعد در دانشگاه ملي، كه همين دانشگاه شهيد بهشتي است، مشغول به كار شدم. اما ساواك مشكوك شد و به دانشگاه نامه نوشت و مجددا من را اخراج كردند. در اين زمان بيكار شدم. با اين حال ارتباطات خودم را حفظ كردم. گرچه تحتنظر و تعقيب ساواك بودم. تا اينكه در مهر 48 دانشجوي علوم اجتماعي شدم. از اين به بعد با شهيد مطهري و مسائل سياسي- اجتماعي بيشتر مرتبط شدم. در شهريور سال 50 كه ساواك برخي از اعضاي سازمان منافقين را دستگير كرد، من و برادرم شهيد مجيد و چند تن ديگر از اعضاي خانواده را نيز بازداشت كردند. تصورشان اين بود كه ما نيز عضو سازمان هستيم. البته من عضو سازمان نبودم اما ساواك بازداشت كرد. 66 روز در زندان قزلقلعه به همراه برادرم شهيد مجيد، زنداني شديم.
مشي مبارزه شما چه بود. انتقادي بود يا نه، مبارزه مسلحانه را ترجيح ميداديد؟
نه. من عضو هيچ سازمان زيرزميني نبودم. فعاليت من، تبليغي، تعليمي و اسلامي آشكار بود. منتها صريح و جدي و گسترده. به همين خاطر نيز من ممنوعالتدريس شده بودم. حتي پرويز ثابتي، مقام امنيتي معروف گفته بود حاضريم به فلاني مسووليتهاي خيلي بالا بدهيم به شرطي كه ديگر پا به دانشگاهها نگذارد.
ارتباط شما با انقلابيون از چه طريق بود؟
بيشترين ارتباط من با شهيد مطهري بود. اما آن موقع، انقلاب غير از امام، خيلي سر آشكار نداشت. همه مردم در صحنه بودند. با اين حال من با شهيد مطهري ارتباط مستمر و مرتب و گاه ارتباط روزانه داشتم. طبعا در مسير پيشرفت نهضت بودم. دو سه روز بعد از پيروزي انقلاب نيز به صداوسيما رفتم و تا الان دنبال قافله انقلاب ميدوم.
به واقع اولين سمت شما عضويت در شوراي سرپرستي صداوسيما بود؟
نه. آقاي مطهري به من گفت برو صداوسيما كمك كن. كسي دنبال اين نبود كه من چهكاره هستم. من هم رفتم در ساختمان پخش نشستم و شروع به توليد مطلب كردم. چون راديو مرتبا روشن بود. كسي هم در آن زمان فكر نكرده بود براي اين دستگاه ماده و مواد توليد بكند. همهچيز به هم ريخته بود. من صبح تا شب مطلب مينوشتم و يكي ميرفت آنها را از پشت راديو ميخواند. گاهي كسي پيدا نميشد خودم ميرفتم كار اجرا را انجام ميدادم و مطلب را ميخواندم. در آن زمان من بودم، آقاي مهندس موسوي بود. همسر ايشان خانم دكتر رهنورد بود. كار همه ما اين بود كه بنشينيم و مطلب بنويسيم.
ماموريت شما چه مدت طول كشيد؟
حدود 20 روز. بعد به توصيه آقاي مطهري و آقاي مهندس بازرگان من معاون آقاي ميناچي در وزارت ارشاد شدم. 9 ماه اينجا بودم. بعد از رفتن قطبزاده از صداوسيما، مجددا به صداوسيما بازگشتم و عضو شوراي سرپرستي صداوسيما شدم. تا ارديبهشت 59 سرپرست بودم. در آن زمان بنيصدر ما را از صداوسيما بيرون كرد.
چرا؟
نوع فكر ما با او يكي نبود.
شما با شوراي انقلاب در ارتباط بوديد؟
بله. در ارتباط بوديم.
ارتباط مستمر؟
بله. مرتبا اخبار خود را در اختيار ما ميگذاشتند.
با كداميك از اعضا در ارتباط بوديد؟
با شهيد باهنر. ايشان مصوبات شوراي انقلاب را به ما ابلاغ ميكرد و ما براي آن برنامه درست ميكرديم. بعد كه بنيصدر در صداوسيما مستقر شد، ما را از عضويت در آن شورا معاف كرد و به عمر آن خاتمه داد. بعد از آن در ارديبهشت 59 به وزارت آموزش و پرورش رفتم و تا اول آبان 72 آنجا ماندگار شدم.
علت اختلاف بنيصدر با شما درباره چه بود؟
بنيصدر با نوع تفكر شوراي انقلاب سازگار نبود. به همين خاطر به دنبال كساني بود كه صداوسيما را مطابق ميل او اداره كنند. اين بود كه به صورت غيرقانوني آن شورا را لغو كرد.
شما از آقاي بازرگان صحبت كرديد و همينطور آقاي فروهر و دكتر سنجابي. خاطرم هست حدود سال 80 در روزنامه نوروز، مقالهاي از شما درباره دكتر سحابي نيز خواندم. زماني كه ايشان به رحمت خدا رفتند. آيا شما سمپات نهضت آزادي بوديد يا اينكه نه مراودات در قالب رفاقت و دوستيهاي خارجه از فعاليتهاي سياسي بود؟
نه. من از همان زمان دولت دكتر مصدق، بازرگان را ميشناختم. وقتي بازرگان از رئيس هيات خلع يد شد، ماجراي آن را به ياد داشتم. بعد از 28 مرداد نيز او را منتظرخدمت كردند. دو، سه استاد بودند كه اين اتفاق برايشان افتاد. يكي بازرگان در دانشكده فني بود،يكي دكتر جناب از دانشكده علوم بود. بعدها من شاگرد همين دكتر جناب شدم. اينها را من ميشناختم. در دبيرستان علوي نيز، به خاطر اينكه فضاي مدرسه دينيبود ، بازرگان را در رديف نويسندگان كتابهاي ديني امروزي ميدانستيم و ميشناختيم. همانطور كه علامه طباطبايي و شهيد مطهري را. استاد ما مرحوم رضا روزبه، راجع به شخصيت بازرگان و كتاب مطهرات در اسلام او براي ما صحبت ميكرد. به همين خاطر دورادور او را ميشناختيم تا اينكه ايشان به زندان رفت. در آن زمان نيز من براي ملاقات با ايشان، آيتالله طالقاني و دكتر شيباني به زندان قصر ميرفتم.
بعد از آزادي ايشان از زندان چطور؟
ايشان در سال 46 از زندان آزاد شد. آن زمان من در دانشگاه شيراز فعاليت سياسي ميكردم. يك بار كه ايشان به شيراز آمده بود، برخي از دانشجويان نزد ايشان رفتند و از من و فعاليتهاي انجمن اسلامي كه ادارهاش با من بود، گله كردند. ايشان اتفاقا حق را به من دادند. بدون اينكه من را ببينند به دانشجويان گفتند كه شما اشتباه ميكنيد، حق با اوست.
در آن سالها ملاقاتي با ايشان داشتيد؟
كم. حدود 6-5 سال مانده به انقلاب،وقتي فعاليتها داشت اوج ميگرفت، گهگاه ايشان را در بعضي جاها ملاقات ميكرديم. وقتي انقلاب شد، ايشان را بيشتر ميديدم.
تفكر و منش آقاي بازرگان مورد قبول شما بود؟
من معتقد به تفكر آقاي مطهري بودم، نه بازرگان. با اينكه براي بازرگان احترام زيادي قائلم اما نقد جدي بر تفكر او دارم.
اين نقد ناظر به فعاليتهاي سياسي ايشان است؟
نه. جدا از فعاليتهاي سياسي ايشان، نوع نگاه آقاي بازرگان به مسائل فلسفي و بخشي از مسائل اسلامي مورد نقد من است. در درسهاي خودم در دانشگاه تهران وقتي پوزيتيويسم آگوست كنت را تدريس ميكردم، كتاب «راه طي شده» ايشان را مطرح و نقد ميكردم. من نگاه آقاي مطهري را قبول داشتم. ايشان عليرغم اينكه با بازرگان رفيق و دوست بود، اما به شدت مخالف تفكر فلسفي بازرگان بود. اين بحثهاي مفصلي دارد.
تا سال 72 آموزش و پرورش بوديد. از آنجا به فرهنگستان رفتيد؟
در فرهنگستان عضو بودم. وقتي هم كه از آموزش و پرورش بيرون آمدم، نميخواستم ديگر كار اجرايي انجام دهم. اما هم مجبور شدم مسووليت فرهنگستان را قبول كنم و هم مديرعامل بنياد دايرهالمعارف اسلامي شدم. همزمان مسووليت رياست مركز مطالعات فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق(ع) نيز برعهدهام گذاشته شد تا اينكه مجلس ششم از راه رسيد.
در واقع فعاليت سياسي شما از اين نقطه آغاز شد؟
در معناي عام كلمه اينطور نبود كه من غيرسياسي باشم.
وقتي وارد مجلس ششم شديد، برخي از جناحها و احزاب داخل كشور علت كانديداتوري شما را پيوند و وصلت خانواده حضرتعالي با خانواده مقام معظم رهبري دانستند و گفتند حيات سياسي شما از اين پيوند آغاز شده و به همين علت گروههاي سياسي به شما به عنوان يك پتانسيل حزب نگاه كردند. اين تحليل را تا چه حد قبول داريد؟
من اين تحليل را قبول ندارم كه چون خانواده ما با خانواده مقام معظم رهبري پيوند سببي پيدا كرد، گروههاي سياسي به بنده تمايل نشان دادند.
برخي از گروههاي اپوزيسيون حتي فراتر از اين رفتند و علت مخالفت خود با شما را نيز در اين امر جستوجو ميكردند.
اين درست است. به قول مستوفي همه كساني كه بنده را ميشناسند ميدانند كه من نه اهل آجيل دادن هستم و نه اهل آجيل گرفتن. اهل داد و ستد نيستم. من هيچ حاشيهاي ندارم كه برخي دنبال من راه بيفتند.
منظورتان عقبه سياسي است؟
بله. كساني كه پاي مجلس من سينه بزنند و بعد من به آنها بگويم كه به فلان جا ميروم و يك پست براي شماها تهيه ميكنم. ابدا. معتقد به اين كارها نيستم.
آيا خويشاوندي اين دو خانواده در تصميمگيري شما موثر بود يا اصلا نبود؟
اصلا تاثيري نداشت. هيچ.
اصلا قصد كانديداتوري مجلس را داشتيد؟
هيچوقت نميخواستم به مجلس بيايم. در مجلس چهارم و حتي مجلس پنجم نيز به من پيشنهاد شد كه كانديدا شوم اما اين درخواستها را رد كردم و گفتم در جبهه ديگري مشغول هستم. به دنبال كار تاليف كتاب مدارس براي 19 ميليون دانشآموز بودم. به دوستان گفتم اجازه بدهيد من همين كارها را انجام بدهم. حتي وقتي آقاي خاتمي وزير ارشاد بودند، چند بار پيشنهاد كردند كه من در وزارت ارشاد معاون ايشان شوم اما نپذيرفتم و گفتم همين تاليف كتابهاي درسي براي من كافي است.
در آن زمان اخبار سياست را پيگيري ميكرديد؟
بله. در فضاي سياسي بودم اما نميخواستم مجلس بروم.
پس چرا در انتخابات مجلس ششم نامزد شديد؟
به خاطر اينكه بعد از دوم خرداد 76، احساس وظيفه كردم.
نسبت به چي؟
ساختارشكني. به همين خاطر احساس وظيفه كردم و وارد انتخابات شدم. هنوز نيز احساس وظيفه ميكنم و تا وقتي كه خطر ساختارشكني وجود داشته باشد، واجبترين كار اين است كه از مباني و ساختارهاي اصلي انقلاب دفاع بكنيم.
فقط به همين خاطر كار فرهنگي را رها كرديد و به متن ماجرا آمديد؟
ببينيد در هر جامعهاي، انسانهاي فرهنگي مثل يك نقاشي ميمانند كه روي داربست سياست ايستادهاند و در حال تزئين بالاي ايوان هستند. اما اگر اين داربست فروبريزد آيا كسي آن بالا ميماند؟ نه. من از دومخرداد به بعد احساس كردم اين داربست در حال تكان خوردن است. از آن بالا آمدم پائين و گفتم بايد مراقب داربست بود و آن را محكم نگاه داشت.
خاطرم هست در مصاحبهاي از روابط دوستانه و صميمانه خودتان با مقام معظم رهبري صحبت كرده بوديد. سوال قبلي معطوف به اين نكته بود كه شايد اين روابط گرم و دوستانه،بر شما تاثير گذاشته و شما قصد ورود به مجلس را كردهايد.
اصلا. آن روابط تاثير زيادي نداشت. بلكه من از ايشان خواهش ميكردم شما به دوستاني كه اصرار دارند مرا به مجلس بكشانند بفرماييد رها كنند. من به اين معنا از دوستي خودمان استفاده ميكردم.
فرمايش ايشان چه بود؟
ايشان ميگفتند كه هرچه خودت تصميم بگيري. اينطور بود. اما در علتالعلل و انگيزه اصلي من از ورود به انتخابات مجلس ششم، به دليل سروكار داشتن با علوم انساني و فلسفي، متوجه افكار كساني شدم كه اسم خودشان را دومخردادي گذاشته بودند. ميدانستم جنس اين افراد چيست. تا زماني كه اينها كار فرهنگي ميكردند، من هم كار فرهنگي ميكردم. ولي بعد كه ديديم اعضاي حلقه كيان در وزارتخانهها تقسيم شدند، معلوم شد مساله خيلي جدي است.
شما آنها را برانداز ميدانستيد؟
من از لفظ ساختارشكن استفاده ميكنم. كلمات را به اين خشونت به كار نميبرم. اين افراد همان كساني بودند كه در مجلس ششم آنها را ديديد. من طرز تفكر آنها را قبول نداشتم و احساس تكليف كردم عليرغم ميل دروني بايد به مجلس بروم. آمدم و تا الان نيز ماندم.