تبليغاتX
.: اکبر منتجبی :.

ديروز جشن تولد من بود. بر خلاف سال هاي گذشته ، امسال جشن مفصلي را برگزار شد. شرمنده آقاي سيد محمد خاتمي هستم. چون با كمال تعجب كيك را دفتر ايشان و بنا به خواست خود آقاي خاتمي سفارش دادند. ممنونم آقاي خاتمي. اصلا قرار نبود كه اين اتفاق بيفتد. داستان اين گونه شد كه من چند وقت پيش وقت ملاقاتي از آقاي خاتمي گرفتم. مي خواستم درباره بعضي از مسايل شخصي خودم ، روزنامه ، و يك سري موضوعات ديگر با ايشان مشورتي داشته باشم. عليرغم  مشغله زيادي كه دارند ، محبت كرده و وقتي را دادند. يعني ديروز.

 

متوجه شدم كه آقاي خاتمي دست بر قضا با اينترنت بيگانه نيست . هم سايت هاي خبري را مي بيند و هم وبلاگ ها مي خواند. با دقت. و البته مايه افتخار بود كه وبلاگ من هم جزو اين ليست بود. البته مي گفت بر اثر اصرار آقاي ابطحي وبلاگ خوان شده است. حتي چندبار نيز وسوسه شده بود كه خودش وبلاگ يا وب سايت راه بيندازد. آن وب سايت شكلاتي را هم خيلي پسنديده بود اما مي گفت در آن ايام در وضعيتي نبودم كه وب سايت داشته باشم. چون آقايان متلك پراني ها را شروع مي كردند و قس الهذا.

 

بعد گفت : خوب تو هم كه مثل احمد آقای ما ( بورقاني ) بچه نظام آباد هستي . آره ؟ خنديدم. گفت: سالگرد تولدت هم که رسیده. 

معلوم بود كه شناسنامه كاري من را در کنار این وبلاگ خوانده است. آقاي خاتمي در هنگام رياست جمهوري نيز عموما هر وقت با كسي قرار ملاقات داشت بيوگرافي آنها را مي خواند.

 

خلاصه پرسيد از روزنامه شرق چه خبر و كي منتشر مي شود. ابراز بي خبري كردم. تعجب كرد. ماجرا را و برخي مسايل را تا جايي كه مي دانستم گفتم. سري تكان داد. و سكوت كرد. گفت : هميشه غفلت انسان ها ، اصلاحات را طولاني تر مي كند.

 

صحبت ما به قبل از انتخابات رياست جمهوري كشيد و گله هايي را از برخي دوستان مطرح كرد و دوباره گفت : در این کشور كساني اسلام را طالباني معرفي مي كنند و كسان ديگري به دنبال خذف دين در كشور هستند. اينها مثل دو لبه قيچي هستند كه اصلاحات واقعي را هدف گرفته اند.

 

از انتخابات مجلس هشتم حرف زديم. گفت به ياري خداوند ائتلاف اصلاح طلبان پيروز مي شود. آقاي هاشمي و آقاي كروبي نقش اساسي را ايفا مي كنند.

 

بعد باز دوباره سراغ خبرنگاران هيات دولت دوره خود را گرفت. تك تك بچه ها مي شناخت. گفتم متاسفانه اغلب آنها يا بيكار هستند. گفت : به زودي با جمعي از دوستان يك شبكه خبري راه اندازي مي كنيم . انشا الله همه آنها را در آن جا جمع مي كنيم . كارهاي مقدماتي و لجستكي آن انجام شده است و به ياري خداوند تا افتتاح آن زماني نمانده است.

 

من که بال درآورده بودم گفتم كاري از ما ساخته است؟ گفتند : به همه شما ها احتياج داريم.  

 

از اين صحبت ها كه فارغ شديم كمي به مسايل شخصي تر پرداختيم. گفت: حالا امروز كه جشن تولدت هست نمي خواهي ما را دعوت مي كني؟

 

سرخ شدم.آقاي خاتمي ما بچه جنوب شهريم. ما كجا شما كجا؟. سر و ته خانه ما  60 متر است. جاي محافظ ها و همراهان شما هم نيست. درثاني از ما گذشته اين كارها . جشن دل خوش مي خواهد. به قول سهراب سيري چند؟  

 

با صداي بلند خنديد. از آن خنده هايي كه دندان هاي صدفي اش پيدا مي شود  و يك پرانتز دور لبهاش باز مي شود. به زبان يزدي  چيزي به آقاي تابش گفت كه نفهميدم. بعد ديدم كه يكي از خدمتكاران دفتر كيك بزرگي آورد كه .....

 

دهان من باز مانده بود. ماااااااااااااااااااااااااااااات شده بودم. آقاي خاتمي مي خنديد. خدايا اينها دارند چكار مي كنند؟

 

حضور من در دفتر طولاني شده بود. آقاي خاتمي با بعضي از وزيران سابق خود جلسه داشت. به همين خاطر گفت آنها نيز به اتاقي كه ما بوديم بيايند. آقاي رمضان زاده. عطا الله مهاجراني كه به تازگي به ايران آمده است ، سيد صفدر حسيني ، موسوي لاري، ابطحي ، علي خاتمي ، مصطفي تاج زاده ، سعيد حجاريان و...

 

سلام عليك گرمي با آنها كردم. علي آقا خاتمي به دیگران توضيح داد كه ماجرا چيست. من شرمنده ، سرم پايين بود و خيس عرق شده بودم.

 

آقاي خاتمي كه متوجه شد ، بلند شد و گفت : من خودم باني اين جشن بودم. خودم هم كيك را تقسيم مي كنم. و شروع به قسمت كردن آن كرد. كه در عكس مي بينيد.باقي ماجرا خنده بود و سرو صداي ميهمانان.  

 

 

توضیح ضروری :  ماجرايي را كه در بالا تعريف كردم ساخته ذهن است و طبیعتا واقعی نیست. اگر صبوری کردید و ان را تا پایان خواندید تا چیزی دستگیرتان شود َ شرمنده هستم. خصوصا از آقای خاتمی که برایش داستان سرایی کردم. عکس هم از ایسنا است. اين نوشته خيالي تنها بهانه اي براي يادآوري 28 فروردين بود. آرزو که بر جوانان عیب نیست. هست ؟ ارادتمندیم

Posted by اکبر منتجبی @ 0:26 |